تبليغاتX

نجـــوای عشـــق نجـــوای عشـــق


نجـــوای عشـــق

.:: کلبـــــــه تنهـــــایـــــی مـــــن ::.

بهترينم تو بمان من می روم...تو بمان!


من می روم...


اینبار من کوچ می کنم...


می روم تا تو هوای رفتن نکنی...


می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.


من می روم.


اما تو را به باران سوگند...


آن زمان که نازنینت دور شد از نگاهت،


آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،


هر زمان که باران را باریدن گرفت،


من را به یاد آر...


تنها همین...
 
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:54 توسط مجتبی| |

دوست داشتن دلیل نمی خواهد ...

ولی نمی دانم چرا

خیلی ها

و حتی خیلی های دیگر

می گویند :

" این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال گودالی از تعفن می گردند ...

دیشب ...

که باز بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین ساده گی ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:11 توسط مجتبی| |

هنوز هم

امید حضورت ، در آینه ها پیداست

همیشه ، صفای وجودت ،

کنــــار من خالیست

هنوز هم

هجوم خيالت

به قلب من ماندست ،

هنوز

حضور تــــــــو

در بی انتهای خیال من، باقیست

همیشه یادگارنگاهت ،

برای بیکران تنهایی من، کافیست !

دلم برای تـــــــو تنگ است.......
 
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط مجتبی| |

بوی من و تو

بوی سیب و بوی ماه نو
بوی باران، بوی خاک
بوی شب‌بوهای سفید
...
بوی خاک رس، بوی گل

و صدای بغضی که در گلو می‌شکند
و صدای نفس‌های به شماره
و صدای پای گنگ زمان در دالان انتظار تنهایی من
و صدایی که مانده بر گوش، هنوز

بوی باران، بوی خاک
بوی خاطرات کهنه و سرد و نمناک
بوی یک نگاه پر آه و تب دار
بوی لرزش واژه‌های ناب احساس

و صدایی که از التهاب جوانه‌ها به گوش می‌رسد
و صدای تشنگی مفرط زمین در انباشت هرزه آب‌ها
و صدای ترک خوردن رگ‌های کویر در واپسین روزهای سرد زمستان
و صدای ترنم آوازی که به گوش می‌رسد از راه دور

بوی باران، بوی خاک
بوی تو، بوی غربت من

 

 
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:14 توسط مجتبی| |

به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند
بی تو شب من شب بی ستاره است...

آفتاب را تماشا کن,ببین که غول تاریکی چگونه از برابرش میگریزد
بی توروز من آفتاب ندارد....

چمن زار را نظاره کن,لاله را بنگر و به زمزمه جویبار گوش فرا ده
بی تو دنیای من از چمن و لاله و زمزمه خالیست...

بی تو هیچم....
مرا تنهامگذار....

پس عاشقانه فریاد میزنم...

بودن تو تمام نبودنها را جبران میکندو صدای تو هرچه زنگار را از روح من میزداید...

با وجود تو خودم را پیدا میکنم...

با تو هستم ...

با توکه دلیل بودنم هستی...

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 9:53 توسط مجتبی| |

"دوستت دارم"


چقدر دلم برايت تنگ شده


آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد


عزيز قلب من اي کاش مي شد


اشک هاي توفاني ام را قطره قطره جمع کرد


تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني


اي کاش مي شد فقط يک بار فرياد بزنم دوستت دارم


و تو صدايم را مي شنيدي


نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟


اي کاش به جاي عکس زيبايت وجود نازنينت پيش رويم بود


و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی


به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي


شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم


اما؛حال خوب مي دانم


که فقط با شنيدن نام زيبايت چشمانم بي اختيار مي بارد


اي اميد آخرينم بدان که هر روز


هر ساعت و هر لحظه به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم

 

 


تا فقط يک بار بتوانم چشمانم را زنداني نگاهت کنم
 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:10 توسط مجتبی| |

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

 

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

 

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

 

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمیدانم کجائی؟!

چه میکنی؟!

 

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

تا صبحی دیگر

طلوعی دیگر ......

 


 

 



برچسب‌ها: دلم برایت تنگه, خاطرات دیروز
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 8:39 توسط مجتبی| |

یه اتاق تاریک
یه آرامش مسموم
یه آهنگ ملایم
یه جمله عمیق وسط آهنگ
«بی تو من در همه ی شهر غریبم»
یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید
بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده
امشب دستام بهونه دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگاه تو
یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه بودنم میزنه
دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی میکنه و دلتنگ پا گذاشتن رو جاده ی بارون زده ی خیالته
چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره
چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگت نیست


خواستم رو یادت خط بکشم
خواستم دیگه دلتنگت نشم
از جام بلند شدم
چراغای اتاقو روشن کردم
آهنگ رو قطع کردم


اشکامو پاک کردم
اما قطره اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد
تا بهم بفهمونه که هنوزم دلتنگتم
هنوزم دلتنگتم...دلتنگتم....


 


برچسب‌ها: دلتنگم, اشک, تنهایی
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:16 توسط مجتبی| |

پدر جان:
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
پدرجان:
خیلی زود بود که سایه مهربان و دست نوازشگرت را از سرمان برداری
چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را در خانه حس می کنم
چند روزی است طمع تلخ بی پدری را چشیده ام
و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که یار و همسفرم بود نشسته ام .
باز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت که
از هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه زندگی با من است
و فراموشت نخواهم کرد...




 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 0:2 توسط مجتبی| |

به جای شمردن جوجه ها !!
امشب موقع خواب ،
بشمار، تعداد …دل هایی را که به دست آوردی …
بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی …
بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی …
فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی ؟!
آری امشب شب یلدا است…..
شب فال…..
شب عشق…..
شب هندوانه…..
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه
امشب شب تنهایی من است

سهم من از شب یلدا شاید…
قصه ای از غصه  و انار سرخی که پر از دلتنگی ست
غم هایم بلند همانند شب یلداست
دلم در خواب پروانه شدن بود
ولی افسوس
دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان
کنار سفره ای از عشق خالی …
شبی مایوس و سرگردان  دارم امشب

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه…..

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

بی من یلدایت مبارک

 

ویژه نامه شب یلدا


 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 14:15 توسط مجتبی| |

Design By : Night Melody